حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

355

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

سنجر او را محبّت بسيار نمود و امر داد كه در جميع بلاد بعد از نام خود نام محمود را بوليعهدى ياد كنند و ممالك او را به غير از رى به او واگذاشت و پس از پنج سال يكى از دختران خود را از خراسان به عقد برادرزاده عراق فرستاد . كسى كه ميانهء محمود و سنجر را بهم‌زده بود مردى بود از عمّال ديوانى از اهالى درگزين همدان بنام زين الملك قوام الدّين ابو القاسم كه ابتدا سمت وزارت امير علىّ بن عمر حاجب بزرگ محمود را داشت و او كه مردى توطئه‌ساز و تبه‌كار و مكّار بود قريب پانزده سال در دو دولت محمود و سنجر و خليفه مرتكب بسى جنايات شد و بسيارى از مردم بيگناه را بدست عمّال خود با فدائيان اسماعيلى از ميان برد . ابتدا مخدوم خود امير عمر حاجب سالار را واداشت تا محمود را بر عمّ خود عاصى كند سپس امراى ماوراء النّهر و حلّه و فارس و شبانكاره را شوراند و جمعى از غلامان محمود را كشت و خزانهء او را بباد غارت داد و بقدرى خرابى كرد كه سنجر بآمدن برى و اصلاح حال دستگاه سلطنتى برادرزاده مجبور گرديد . بعد از فتح ساوه مبالغى كثير به اين و آن داد تا خود را بسلطان سنجر نزديك كرد و سنجر او را بآوردن محمود باصفهان مأموريّت داد و پس از مراجعت سنجر بخراسان از طرف او بديوان طغرا و انشاى محمود گماشته شد و در اين مدّت اخبار عراق را راست يا دروغ بسنجر مىنوشت و هيچوقت باميد يافتن صدارت دست از دسيسه برنميداشت تا آنكه در 517 محمود را وادار كرد تا وزير خود شمس الملك عثمان پسر خواجه نظام الملك را كشت و كمى بعد خود بوزارت او رسيد و در اين دوره براى دفع دشمنان بباطنيّه متوسّل شد و سفير خليفه و وزير سنجر را بدست ايشان از ميان برداشت و عارف بسيار مشهور يعنى ابو المعالى عبد اللّه بن محمّد ميانجى معروف به عين القضاة همدانى را امر داد در سال 525 در ايّام وزارت دوّم خود كه بعد به آن اشاره خواهيم كرد بدار آويختند و بقدرى جنايت كرد كه محمود با وجود طرفدارى سنجر از درگزينى عاقبت در 521 او را در حبس انداخت و موقّتا مردم از شرّ او آسوده شدند . بقيّهء وقايع سلطنت سلطان سنجر را در قسمت غربى ممالك